کمی درباره بازگشت به ادبیات وطنی!

یک اتفاق جالب!

رضا امیرخانی در مراسم رونمایی از ترجمه روسی کتابش در مسکو

از کودکی با «کیهان بچه ها»ی مرحوم امیرحسین فردی بزرگ شدیم و همانجا هم داستانهای دنباله دار و کوتاهش را با علاقه میخواندیم. دنباله داستانهای کودکی هم بالطبع، رمانهای ایرانی عامه پسند و در پس آن هم رمانهای معروف جهانی بودند که اغلب نویسندگانی غیر ایرانی داشتند. ولی باز همه اینها به زبان فارسی خوانده میشد. ترجمه فوق العاده زیبای مرحوم احمد آرام از دن کیشوت را مثلا ... و دهها اثر دیگر.  

 قبولی دانشگاه و خواندن زبان روسی اما ما را از زبان فارسی کم کم جدا کرد و برد به سمت خواندن آثار چخوف و داستایفسکی و بولگاکف و دیگران به زبان روسی. بی گمان از بین تمام آنهایی که تاکنون خوانده ام، جنگ و صلح لف تالستوی چیز دیگری بوده. این نوشته اما درباره ادبیات روسیه نیست!

به واسطه ارتباط چند ساله مجازی ام با یکی از مترجمان خوب کشور روسیه که انصافا زبان فارسی را هم خوب می داند و خود وی نیز نویسنده است، دوباره پرت شدم وسط ادبیات ایران. البته ایندفعه ادبیات کاملا معاصر و نویسندگانی اغلب جوان یا در سن میانسالی.

 

راستش داستان از این قرار است:

دوست روس زبانم جناب آندریوشکین در ایمیلهایش به بنده هرچه از ادبیات معاصر ایران می پرسید (هرچند خود وی خوب آنرا حلاجی کرده بود) من پاسخی جز بی اطلاعی و یا کم اطلاعی نداشتم. بعد از مدتی نوعی از شرمندگی در من بوجود آمد که: ای دل غافل! آثار نوین ایران دارد به روسی ترجمه می شود و تو حتی نمیدانی که چه دارد ترجمه می شود؟؟! این شد که من بلافاصله دو-سه کتاب از رضا امیرخانی و سید مهدی شجاعی و چند نویسنده دیگر گرفتم و شروع کردم به خواندن. بگذارید اینطور بگویم، احساسم مثلا بعد از خواندن «من او» ی رضا امیرخانی چیزی شبیه بازگشت به خویشتن بود. نمیدانم، شاید زیادی در ادبیات روسیه غرق شده بودم و یا چیز دیگر ... اما بعد از 15 سال من دوباره رمان ایرانی دستم گرفتم و انصافا چه لذتی داشت. البته در همین بین و به توصیه همین دوست فرهیخته روس، یکی-دو اثر پر فروش روسی هم خواندم، اما مرغ دل بهانه ادبیات وطنی میکند: حالا رمان ایرانی نخر، کی بخر.

خلاصه اینکه قصه این دو سال گذشته من شده استفاده از فرصتهای محدود برای خواندن آثار خوب ایرانی. البته قصدم در این نوشته تبلیغ نویسنده خاص یا به رخ کشیدن سلیقه خاص ادبی نبود؛ فقط میخواستم برایتان از این «اتفاق» جالب در نوع خود بنویسم. یعنی برگشت به ادبیات وطنی به واسطه یک نویسنده و مترجم روس!

شما از تجربه های مشابه تان در این زمینه بگویید!

۳ دیدگاه

  1. ahmad soltani می‌گوید:

    ostad salam.haletoon khobe enshalah? kheili vaght bood nabodid. be har hal mamnoon. bande daram foghe lisans to daneshgahe dolati saratov mikhonam. be omide didare ostade hamishe gerami

    پاسخ دادن
    • مهرابی می‌گوید:

      سلام جناب سلطانی. ممنون از احوالپرسی تان. خبر مسرت بخشی دادید. امیدوارم موفق باشید

      پاسخ دادن
  2. ali می‌گوید:

    سلام.
    مطلب جالبی بود.

    پاسخ دادن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *